skip to main
|
skip to sidebar
Antimemory
Personal
12/10/2003
من روزه ام، روزه ی سکوت. نبايد حرف بزنم چون ممکنه هم خودم و هم ديگری رو آزار بدم، پس می سپارمش بدست حلال همه مشکلات يعنی زمان.
Comment
Newer Post
Older Post
Home
Blog Archive
►
2004
(31)
►
March
(3)
خدافظ، ما از اين محله اسباب کشي کرديم و رفتيم يه م...
[...] مي بيني؟ سانسورش کردم. مي خواستم بگم اما ن...
حرفهايي که شديدا به شون احتياج داشتم: شما حق ندار...
►
February
(11)
از دوهفته مونده به کنکور تصميم داشتم برم و شبه...
توي خونه که هستي تست کنکور رو مي ذاري جلوت و با فر...
- مامان چرا راي دادي؟ - به خاطر اسلام. - آبجي ...
چند روز پيشا که مشهد طوفان بود بوته ي ياس ما هم از...
ساعت بيست دقيقه به ده بود و توي کتابخونه فرهنگي نش...
پاسخ به نامه ها: به آنالوگ.الف.واو. 22 ساله از ...
تا حالا چندبار اينو به ت گفتم، و اين بار تصميم دار...
و اين سرماخوردگي کذايي آخرين پرده ي نمايش براي کام...
... لغايت هفت اسفند اين وبلاگ آپديت نمي شود. - ...
اصلا نمي تونم مباحث کهنه و قديمي درسي رو دوباره خو...
►
January
(17)
اولتيماتوم: اگر تا آخر اين هفته پنج تا مطلب با پنج...
باز چشمم به درساي تازه افتاد به هيجان اومدم! حکايت...
تصميم گرفتم که همه چي رو نابود کنم، تمام اعتقا...
اگر اين ماژيک سبز فسفري رو نخريده بودم تا باهاش خط...
نه اينکه درس فيزيک الکترونيک خيلي ساده است و نه اي...
.. آری، اگر آدمهای احمق و مغرور نبودند من چگونه لذ...
دِلَم۟دردميکُنهعينچياحساس ف ش ر د گ ي ميکنمشديدا!!...
مسابقه: اين عکس چيه؟ نماي بالا از يک آدم با ريش...
راه مي رم و با خودم حرف مي زنم، طول سالن پذيرايي ر...
- مشغول اکتشاف يک چهره ي جديد از خودم هستم. - اِ....
ساعت نه و ربع صبح: تازه وارد فرودگاه شديم که مامان...
مامانه اومد بالا، داشتم Moon گوش مي کردم، گفت يه چ...
خطاب به: يادگار: من هم امروز توي آز کنترل وقتي...
بعضي آدما از دور زيبايند و هرچي به اونها نزديکتر ب...
براي مشورت در مورد ميني پروژه ي پايان ترم و گرفتن ...
ببخشيد! قول مي دم. همينجا. جلوي همه. قووووللللل!!!...
- باز دوباره کم پيدا شدی؟ - تمرين می کنم. - حتم...
▼
2003
(244)
▼
December
(18)
چند روزه کم پيدايي؟! دارم تمرين مي کنم. تمرين چي...
هذيانهاي يک ذهن متورم! « هيچ چيز قطعي و مطلقي در ...
مي خواستم از فيلم قشنگ "از کنار هم مي گذريم" که دي...
خدا کجاست؟ خدا را در سرخیِ غروب، در نارنجی طلوع ...
کلاس اول يا دوم راهنمايي هستی، هنوز بچه ای، توی هم...
تمام چيزي که تا حالا به زندگي من معني مي داده تصور...
يک بار براي هميشه بايد اين مساله رو براي خودم روشن...
امروز سر جلسه ی امتحان فيزيک الکترونيک زمانی که دا...
خواهره اومد، بعضي ها گريه کردن و بعضيها خنديدن، به...
« خداحافظ 18/8/81» اين چيزيه که روي آيينه ي اتاق ا...
امروز سرد بود. سرگرم خوندن کتاب بودم، دراز کشيده ب...
امروز فيلم SE7EN رو دوباره ديدم، آخرين باري که ديد...
من روزه ام، روزه ی سکوت. نبايد حرف بزنم چون ممکنه ...
امروز درختهای چنار سخاوتمند شده بودند. امروز رفتگ...
ميگما، چقدر بدبخته پسر کم روئی که عاشق زيبايي ها ...
تولد کيه؟ خوب معلومه تولدAntimemory ديگه! يک سال...
يک زماني اين مساله که زمان مي گذره و من و روزگارم ...
Sometimes in life you feel the fight is over ، هم ...
►
November
(19)
می خوام يک سورپريز بهتون بدم، اما چون معمولا بعد ا...
►
October
(21)
►
September
(15)
►
August
(5)
►
July
(12)
►
June
(14)
►
May
(22)
►
April
(34)
►
March
(30)
►
February
(25)
►
January
(29)
►
2002
(15)
►
December
(15)
About Me
ICE B0Y
مینويسم، شايد که باشم.
View my complete profile