3/05/2004

خدافظ، ما از اين محله اسباب کشي کرديم و رفتيم يه محله ي ديگه، حلالمون کنين.
آدرس خونه جديدو مي خواي؟ اگه از دو رو بريا و همکلاسيا و کلا کسايي هستي که چشمم تو چشمت مي افته شرمنده، اما اگه از رفقاي مجازي هستي بذار اسباب کشي کامل بشه، چشم.
راستي، اگه کسي از رفقا آدرس جديد خونه مارو پيدا کرد لطفا به روم نياره، بذاره توي بي خبري ِ خودم باقي بمونم تا موقع نوشتن دست و دلم نلرزه. ممنون.

3/01/2004

[...]
مي بيني؟ سانسورش کردم. مي خواستم بگم اما نمي تونم. ديگه نمي تونم اينجا راحت بنويسيم، حتي خواهر کوچيکه هم اومده و برام کامنت گذاشته!
خواستم که با راه انداختن وبلاگ جمعي بقيه رو هم وارد گود کنم، صادقانه بگم، براي خودم شريک جرم جمع کنم، اما نتيجه چي شد؟ غير از دو سه نفر بقيه به همون بازي رذيلانه ي از دور تماشا کردن ادامه دادند. حدودا دوماهي هست که يک وبلاگ ديگه براي خودم درست کردم اما هنوز نتونستم توش چيزي بنويسم، شايد بالاخره تصميمو گرفتم و رفتم اونجا.

حرفهايي که شديدا به شون احتياج داشتم:
شما حق نداريد به هيچ يک از احکام و آيه هايي که از گذشته به امروز رسيده و چشم بسته آنها را پذيرفته ايد ايمان داشته باشيد. ايمان بي مطالعه سد راه تعالي بشري است. فقط فريب و دروع است که از اتباع خود ايمان مطلق مي طلبد و به آنها تلقين مي کند که اگر شک آورديد روي تان سياه مي شود؛ چرا که تنها و تنها شک است که آدمي را به حقيقت مي رساند. انسان متعهد ِ حقيقتجو هيچ دگمي، هيچ فرمولي، هيچ آيه اي را نمي پزيرد مگر اينکه نخست در آن تعقل کند، آنرا در کارگاه عقل و منطق بسنجد، و هنگامي به آن معتقد مي شود که حقانيتش را با دلايل متقن علمي و منطقي دريابد.
از جزوه ي PDF "نگراني هاي يک شاعر" از احمد شاملو، مي تونيد ازاينجا داونلود کنيد. صفحات اوليه ش يه مقدار روده دارزي و کسل کننده است اما از صفحه 19 شديدا توصيه مي شود.

2/28/2004



از دوهفته مونده به کنکور تصميم داشتم برم و شبهاي روشن رو ببينم اما کنکور کذايي و راه افتادن موتور درس خونيم باعث شد که بندازم براي بعد از کنکور...

نه نشد.

خيلي وقت بود تصميم داشتم شبهاي روشن رو برم اما جذبه کنکور مارو گرفت و باعث شد که سينما رفتن موکول بشه به بعد از کنکور، بعد از اونهم اونقدر نرفتم تا شد جمعه شب ساعت 6 که بالاخره تصميمم رو گرفتم و دريک جمعه شب زيبا و دلچسب که معرف حضور همگان هست زدم به خيابون و متناسب با ..

اينم نشد.

بالاخره رفتم که شبهاي روشن رو ببينم. جمعه عصر. از در و ديوار اين عصرهاي جمعه دلتنگي مي باره. خيابونهاي خلوت، پياده روهاي تاريک و سرمايي که لباسهاي من پيش بينيشو نکرده بود...

خوب شد؟ نه. بازم مزخرفه..ولي همينو ادامه مي دم...

... خواهره گفته بود که جمعه شبها چه جماعتي سينما مي رن اما من جواب داده بودم اين فيلم مخاطب خاصه! و به درد اين جماعت نمي خوره که بيان تماشا، اما اينجوري نشد و سينما پر شد از جوونايي که با چيپس و پفک و براي تفريح اومده بودند به همراه تعداد زيادي خانواده که دست بچه هاي قد و نيم قدشون رو گرفته بودن و اومده بودن جمعه شبشون رو دلچسب کنند. سينما تقريبا پر شده بود. اتفاقي که اينروزا خيلي نادره. با شناختي که از فيلم داشتم پيش بيني مي کردم که هيچ جذبه اي براي حاضرين نخواهد داشت و اونها هم فضاي بسيار دلچسبي بوجود خواهند اورد و از اونجايي که تعداد متنابهي هم بچه ريزه موجود بود بايد گريه و قايم باشک بازي اين بچه هارو هم تحمل کنم. پس تا اينجاي کار بايد مثل خر پشيمون شده باشم و شده بودم. اما فيلم که شروع شد همه رو گرفت، سکوت..

به نظر تو بايد ادامه بدم؟ اين نوشته ي منه و من حوصله ندارم ادامه ش بدم پس دنباله اين نوشته ميشه :

حوصله ندارم دنباله شو بنويسم.

پس اونهمه نقد که توي ذهنت آماده کرده بودي چي؟ درمورد موسيقي زيباي فيلم. در مورد ريتم فيلم، اينکه مي خواستي به همه ي عشاق ِ ادبيات و به خصوص دوستان ِ شعر تماشاي اين فيلمو توصيه کني، همه اش فداي بي حوصلگي؟! واقعا برات متاسفم.

2/26/2004

توي خونه که هستي تست کنکور رو مي ذاري جلوت و با فراغ بال حلش مي کني. شايد بيشتر از نيم ساعت صرف يک تست بکني، اما حلش مي کني و کلي از اينکه تست کنکور رو حل کردي ذوق مي کني و به خودت اميدوار مي شي، اما توي جلسه ي کنکور، براي هرتست سه دقيقه وقت داري! تا بخواي به خودت بجنبي و حلش کني نوبت سوال بعد شده. سوالات زيادي رو تا نيمه حل کردم، اما به اين نتيجه رسيدم که اين راه حل طولانيه و رفتم سراغ بعدي. من ِ احمق با اين ذهنيت رفته بودم که همه ي سوالا رو بايد حل کنم و نتيجه اين شد که تعدادي زيادي تست رو نصفه نيمه حل کردم و بامزه اينجاست که دلم نمي يومد ازشون بگذرم و يکي از گزينه هارو هم انتخاب مي کردم! معلوم نيست چقدر نمره ي منفي براي خودم جمع کردم. به قول يکي از بچه ها توي کنکور علاوه برکسايي که خيلي خوب خوندن و حسابي مسلطند دسته دومي که نتيجه مي گيرن کسايي هستند که هيچي نخوندن و با خيال راحت مي گردن و تستايي رو که بلدن پيدا مي کنن و اينجوري براي خودشون امتياز جمع مي کنن.
خلاصه اين کنکور امسال ما هم شکستي شد که بايد درسي بشه براي سال بعد. اين دوهفته ي اخير که عين آدميزاد براي کنکور خوندم چقدر از درسا لذت بردم و با خودم کيف مي کردم ولي حيف که خيلي دير موتورم راه افتاد، مدام با خودم مي گفتم اگه يک ماه زودت شروع کرده بودم...
پس قرار ما شد اول مهر هشتاد و سه بعد از فارغ التحصيلي براي حمله به کتب تستي که من توي اين مدت جمع کردم.(به اين مي گن برنامه ريزي بلند مدت!)

وعده اي که سال پيش به خودم دادم.
تجاربم از اين کنکور کذايي توي وبلاگ جمعي.

2/22/2004

- مامان چرا راي دادي؟
- به خاطر اسلام.

- آبجي چرا راي دادي؟
- براي مهر توي شناسنامه! دور روز ديگه اگه خواستم جايي استخدام بشم مي گن فوتوکپي تمام صفحات شناسنامه..

- همکلاسي تو چرا راي دادي؟
- به خاطر مخالفت با آمريکا! اين حرفاي آمريکا واقعا هر آدم وطن پرستي رو ...

- تو چرا رای دادی؟
- می خواستم روی اصلاح طلبا رو کم کنم. شيش سال قدرت داشتن هيچ کار نکردن، فرمان تحريم هم می دن!

به نظر شما کدوم يکي از اين دلايل قانع کننده است؟ کدوم يکيش مسخره؟ حالا يکي مياد و يک خط زير اينا مي کشه و جمع مي زنه که "به به چه حکومت مشروعي دارم من!!!" آيا نمي خواد اين مملکت به ثُبات برسه؟ تا کي تغييرات؟ خيلي لذت بخشه توي چنين مملکتي بودن، نه؟ مملکتي که هر کي رو مي بيني توي سرش مي زنه، "کشور گل و بلبل!"، اصطلاحي که اين روزا خيلي باب شده، ..
خلاصه که ايام خيلي به کامه، فقط تورو کم دارم..

2/20/2004

چند روز پيشا که مشهد طوفان بود بوته ي ياس ما هم از رو ديوار سقوط کرد توي باغچه، البته نه به طور کامل، بلکه نصفش سقوط کرد، بقيه اش موند روي ديوار و بوته يه وري شد، امروز با باباهه رفتيم تا بذاريمش سرجاش، با بيل و پارو زديم زيرش و آي زور بزن، چه شاهکاري کرديم، اون نصفه ي ديگه هم از روي ديوار افتاد و ولو شد وسط حياط!! من زدم زير خنده.
حالا با يک بوته ي ياس بزرگ که شاهدان عيني حکايت از عمر 15 ساله اش مي کنن چه کار کنيم؟ يک ياس کوه پيکر! مونده بوديم با باباهه که چه بکنيم، خانوم مهندس (مامانه) اومد گفت از بيخ اره ش کنين و بذارين توي کوچه و بعد هم خودش رفت و ما مانيدم و يک ياس بزرگ و يک اره و دوساعت جون کندن... بالاخره به هر بدبختي بود، ياسه رو تيکه کرديم و کشيديم برديم توي کوچه بن بستي، بقيه اش با رفتگرهاي عزيز. در طول کار همه ش غصه ام بود که بهار امسال ياس از کجا گير بيارم بذارم توي جيبم و خودمو مست کنم؟! اميدوارم اين ته مونده اش يه جوني بگيره و بهار امسال مارو کمي ياسي بکنه...

فکر مي کني اين نوشته يک متن ساده و روزمره بود؟ پس معلومه که استعاره رو نگرفتي! دقت کن، "اول اسفند" و بريدن يک "ياس" اونم از بيخ، تو رو ياد چي مي اندازه؟ منو که ياد سيد خنداني مي اندازه که حالا نوبت خنديدن ديگران به او شده، سيدي که با شعار سحر نزديک است چه قدر مارو به شوق آورده بود...
حالا حياط ما يک جاي خالي ِ بزرگ داره که توي ذوق مي زنه، يعني چي ممکنه جانشينش بشه؟ ...

2/19/2004

2/18/2004

ساعت بيست دقيقه به ده بود و توي کتابخونه فرهنگي نشسته بودم، با برگه ي ترجمه اي که از چيتي گرفته بودم مشغول بودم، پکر بودم که نتيجه ي مکالمه اي بود که با استاد رد و بدل کرده بودم:
- استاد، ببخشيد برگه ترجمه اي که سرکلاس زبان دادينو مي خواستم..
- آها،.. شما چرا سر کلاس نيومدي؟
ساده دلانه گفتم:
- فکر نمي کردم کلاس تشکيل بشه.
- هيچوقت توي زندگيت براساس "فکر نمي کردم" عملي نکن! درست نمي گم؟
- چرا، شما درست مي فرماييد.
برگه رو گرفتم و رفتم کتابخونه. بازهم طبق معمول لغات آشنايي که معانيشو يادم رفته، کي بالاخره اين لغات توي مخم دائمي ميشه، توي همين افکار بودم که..
گوولو..مببب بببببب .
صدا از بيرون اومد و زود رفت. چند نفر از بچه ها از طبقه ي دوم سالن مطالعه دويدند پايين. فکر کردم سقف سالن مطالعه ريخته، بقيه بچه ها واکنشي نشون ندادند. رفتم و نگاه کردم هيچ اثري از تخريب نبود و وضعيت آروم بود. قضيه رو فراموش کردم و گذاشتم پاي بنايي هايي که هميشه اطراف دانشکده ي ما براهه.
ساعت سه بعد از ظهر، مشغول وبگردي هستم و طبق معمول بخش اخبار ياهو مسنجر رو سري مي زنم. « دويست نفر در حادثه ي راه آهن در ايران کشته شدند». بازهم اسم ايران توي اخبار ياهو و مصادف با کشته شدن انسانها. خبر رو مي خونم، اطراف نيشابور بوده و ازقرار تانکرهاي بنزين بوده. هنوز هم دوزاريم جا نيافتاده.
ساعت پنج در جمع خانواده. شبکه ي بي خاصيت خراسان بالاخره يک خاصيتي پيدا کرد (قابل توجه عمو پت عزيز) صحنه هاي حادثه رو نشون ميده، وقتي مامان تعريف مي کنه که از صداي انفجار فکرکرده زلزله شده و باباهم سرکار فکرکرده تانکر خورده به ساختمونشون بالاخره دوزاريم مي افته.
خبر ايسنا در اين مورد.
خبر ياهو به همراه Slide Show
خبر وبلاگ جمعی (این از بقیه مهمتره!)


2/17/2004

پاسخ به نامه ها:

به آنالوگ.الف.واو. 22 ساله از مشهد مقدس:
فکر مي کنم کامنتتو عوضي گذاشته باشي! آخه من يک جاي ديگه گفته بودم که کتاب استيونسون مي خوام! به هرحال، به يکي گفتم برام کتابو بياره، تو اگه داري حل تمرينشو بيار!

به هيلا هشت ساله از مشهد مقدس و آ.الف.و (که ذکر خيرش رفت!):
اگه شما به قالب قبلي عادت کردين مي تونين به آرشيو مراجعه کنين! مثلا به اينجا، بعد با استفاده از هوش زيادتون سعي کنين که نوشته هاي جديد رو با قالب قديم ترکيب کنيد، جون شما براي تقويت ذهن هم خيلي مفيده!

به سپيده يا ST، ... ساله از طهران:
دوست ناديده ي من، گفته بودي برات وبلاگ بسازم ساختم. بعد برات ايميل زدم براي مشاوره هاي فني، ولي جوابي نگرفتم، به همين خاطر اين ايميل رو 10 بار و با دوتا آي دي تکرار کردم که بازهم جوابي نگرفتم، به احتمال زياد ايميلت مشکل داره، براي همين مي توني اون ايميل کذايي رو از اينجا بخوني و جوابشو بکامنتي.

به دوستان آرمانگرا:
من يه جمله اي مي گم، درواقع مي نويسم. بعد يکي مياد مي گه باهاش مخالفم و يا يکي ديگه مي گه باهاش مخالفم! اما نمي گه چرا؟! به نظر من دليلش چيزي جز آرمانگرايي نيست، ما کلا با يک سري ارزشهاي غير زميني – آسموني بار اومديم، براي همين وقتي من صحبت از تابع شرايط و محيط بودن مي کنم فوري به ذهن آرمانگرا مي رسه که خوب تو خوب زندگي کن! در عين پستي سعي کن ادم باشي! دوست من، اين حرفِ متعالي و قشنگيه، اما صرفا حرفه! تو که پاهات روي زمينه سعي کن سرت هم روي زمين باشه، براي خودت خوبه... به هرحال خيلي دلم مي خواد بحث در اين مورد ادامه پيدا کنه.


2/15/2004

تا حالا چندبار اينو به ت گفتم، و اين بار تصميم دارم برات بنويسمش که خوب شيرفهم بشي. نگاه کن پسر من، تو هرکاري هم که بکني نمي توني جلوي سوختن خودتو توي آتيش بگيري! حضرت ابراهيم هم که نيستي! پس تا وقتي که توي اين شرايط و اين محيط هستي، رفتار و اعمالت همينه که هست. حالا اين که هي بخواي تغيير کني و متعالي بشي و اين جور و اونجور،... براي مدتي که انگيزه داري ممکنه به تصميمت پاي بند باشي اما بعد از مدتي شرايط تورو بر مي گردونه سر جاي اولت. پس برو دعا کن که شرايط زندگي ( چيزايي مثل سربازي يا قبولي ارشد) طوري پيش بره که تورو توي شرايط و محيط جديدي قرار بده اونوقت شايد توي اون شرايط جديد، يک حامد جديد هم داشته باشيم. اُفتاد الآن؟!؟

2/13/2004

و اين سرماخوردگي کذايي آخرين پرده ي نمايش براي کامل شدن تراژدي درس خوندن من براي کنکور بود، بعد از يک ترم ضعيفِ درسي به دنبال "سه هفته اي طوفاني!" بودم اما همون اول راه با سر خوردم زمين و الآن که اين هفته تموم شده و من تقريبا حالم خوبه ديگه همون يک ذره انگيزه هم برام باقي نمونده.... چيزي که برام باقي مونده يک دهانه پر از آف، پر از درد! هيچي نمي تونم بخورم مگر اينکه قبلش با ژل بي حسي موضعي اين آفهاي لعنتي رو بي حس کنم. نگران نباشيد دکتر گفته خودش خوب مي شه اما بعد از 5 يا 6 يا 7 يا 8 يا ... روز ديگه !!
به خودم اميدواري مي دم که اين دوره به من نويد يک دگرديسي مثبت رو مي ده. پس اين تصميمات رو مي گيرم:
-> کنکورتو مثل بچه ي آدم با بقيه ي همدوره ايهات سال ديگه بده و اينقدر ندو!
-> تجديد نظر در روابط با دوستان قديمي.
-> يک قالب جديد براي دوره اي جديد.
-> و اما مساله ايمان و مذهب؟ هنوز حل نشده، متاسفانه .. :(

2/03/2004

... لغايت هفت اسفند اين وبلاگ آپديت نمي شود.

- ببينيم چند روز می تونی پای حرفت بايستی؟
- خواهيم دید!

2/02/2004

اصلا نمي تونم مباحث کهنه و قديمي درسي رو دوباره خوني کنم. لذت و کنجکاوي که در خوندن چيزهاي تازه و يادگيري اوناست اينجا اصلا وجود نداره. کتابو ورق مي زنم و فرمولهايي رو که يک زماني حفظ کرده بودم مثل لوازمي که تازگي و نو بودن خودشونو از دست دادن نگاه مي کنم و رد مي شم، خدايا دوباره بايد با اينا ور برم! يک ساعته پاي کتابها نشستم اما جز فکر کردن و ورق زدن کتابها کاري نکردم.
تنها درسي که چيزاي جديد برام داره و جذابه زبان تخصصيه، به بهانه ي اين درس مي شينم پاي اينترنت و مقاله دانلود مي کنم و مي خونم. معمولا هم از سايت معرکه ي "چيزها چه جوري کار مي کنند" بخش برق و يا کامپيوترش. مباحث خيلي جديد و پيچيده رو خيلي ساده و نسبتا کوتاه توضيح داده. نسخه قابل چاپ هر مقاله رو که همه بخشها رو توي يک صفحه و يکجا مي ده مي ريزم بعد dc مي شم و شروع مي کنم به خوندن. اگه کسي هم دورو بر نباشه با صداي بلند مي خونم و از انگليسي خودم لذت مي برم يه نيم ساعتي که مي گذره صدام مي گيره و ديگه نمي تونم با صداي بلند بخونم، اگه مقاله ش جالب باشه توي دلم به خوندنش ادامه مي دم و گرنه مي رم سراغ بقيه ي مقاله هايي که ريختم يا لينکهاي همين مقاله که معمولا چيزهاي جالبي توش گير مياد.
خيلي دلم مي خواست مي تونستم از اونايي که قادر به قرقره کردن استفراغهاي قديميشون هستن باشم، کسايي که معمولا رتبه هاي يکي دو رقمي کنکور از آن اونهاست اما نمي تونم. هرچيزي تا وقتي برام جالبه که تکنولوژي شو نمي دونم چيه، اما وقتي فهميدم خوب مي رم سراغ موضوع بعدي. مي دونم به اين مي گن از اين شاخه به اون شاخه پريدن اما همه ش توي يک شاخه بودن چه لذتي داره؟ مگه ما چه قدر وقت داريم که اونو صرف يک شاخه و تازه اونهم چندبار رفتن و برگشتنش بکنيم؟!

1/31/2004

اولتيماتوم: اگر تا آخر اين هفته پنج تا مطلب با پنج تا امضاي جديد توي وبلاگ دسته جمعي پابليش شد که هيچي، وگرنه اين وبلاگو تعطيل مي کنم و نتيجه گيري هميشگي رو مي کنم که: ايراني جماعت رو چه به کار گروهي! بره همون کشتي شو بگيره!!!

بعد از يک ماه بلاگ اسکاي راه اندازي شد، دوستاني که توي اين مدت براشون بلاگ اسپات ساختم هيچ نمي خواد احساس عذاب وجدان بکنن يه وقت، با خيال راحت برن سرجاي قبلشون و به نوشتنشون ادامه بدن. ببخشيد، کسي از من اجازه دادن خواسته بود؟

همونطور که يه دفعه تصميم گرفتم ريش بذارم و گذاشتم همونطور هم امروز يه دفعه تصميم گرفتم ريشامو بزنم و زدم. تا الآن هم خوشبختانه هيچ مشکل عدم تعادلي بوجود نيومده و تنها مشکلي که هست اينه که چهره اي که توي آيينه مي بينم نا آشناست. ببخشيد شما؟!

دندون پزشکه مي گفت شاپور بختيار هم جزو انقلابيوني بوده که به اسپانيا رفتن تا با فرانکو مبارزه کنن درحاليکه هيچ لزومي به اين کار نبوده و مردم اسپانيا احتياجي به مداخله ي خارجي نداشتن و خودشون راهشونو پيدا مي کردن. حيف که هردو تا دستش تا آرنج توي دهنم بود وگرنه حسابي دلم مي خواست باهاش بحث کنم. مردک!، تو آندره مالرو، ارنست همينگوي و جرج اورل رو که به اسپانيا رفتن و براي جمهوري مبارزه کردن يادت رفته و فقط بنا به اسم کسي مثل شاپور بختيار مي خواي چنين نتيجه گيريهاي جبر گرايانه اي بکني؟ طرف صبحتش يه دختر بيست يک ساله متولد دي 62 بود، چادري با عينک فوتو کروم و چشمهاي خيلي قشنگ. ديروز هم رفته بودن زشک و يک کوه به ارتفاع دو و نيم کيلومتر رو فتح کرده بودن که اين خانوم تا دو کيلومترشو بيشتر نرفته بود و الان هم تمام تنش بسته. به نظر ميومد خواهر زاده ي آقاي دکتر باشه. دکتره آدم جالبي يود اصلا نفهميدم دليل اين گفتگو ها چي بود، آيا مي خواست مانيفستي چيزي ارائه بده يا نه؟ به هرحال توي صحبتاش يک جور جبرگرايي طبيعي- تجربي داشت، که خيلي جالب بود. مثلا به من مي گفت نمي خواد ناراحت باشي دندونا به مرور زمان خراب مي شه و مي پوسه و اين طبيعيه و اصلا تقصير تو نيست! اگه با دريل و سمباده و ساکشن به دهنم هجوم نبرده بود خيلي دلم مي خواست ازش بپرسم آيا وبلاگ نداره؟ يا نمي خواد داشته باشه؟ حرفهايي مي زد که شديدا ارزش پابليش کردن داشت، دين گرايي مدرن! آقاي دکتر وبلاگ نمي خواي؟

1/29/2004

باز چشمم به درساي تازه افتاد به هيجان اومدم! حکايت اول ترم من هميشه اينه، از همه ي درسا خوشم مياد و کلي مي خوام خريد کنم اونم از تمام گرايشات، اما آخر ترم که ميشه موقع پرداخت !؟ يکي کمک کنه!!!
باري به نظر شما يازده تا درس چطوره؟ اونم چه درساي نامربوطي، ترم آخري هرچي درس نخاله مونده بايد پاس کنم.4 تا آز، يه دونه معارف دوي معرکه (دوستان ماجراي اون 10 کذايي معارف يک رو که به خاطر دارند؟) يه درس قدرتي مسخره، يه ورزش شماره دو (ماجراي غش کردن تربيت يک که با يک 18 ختم به خير شد به خير) و 5 واحد اختياري که تا الآن حدود بيست واحد از گرايشاي کنترل و مخابرات براش کانديد کردم به همراه زبان تخصصي مي کنه جمعا 10 تا درس و هفده واحد. همه ي اينا به کنار سه واحد هم پروژه ي کارشناسي!!! خدايا خودت کمکم کن...
براي فردا صبح که قرار انتخاب واحد وبي داشته باشيم سه رقم اکانت پنج ساعتي خريدم که هرکدوم جازد فوري از يکي بعدي استفاده کنم، ترم آخري اگه يه درس به م نرسه کارم ساخته است، بازم خدا خودت کمک کن!
نتيجه گيري: اين پسره ي کله خر هميشه اول ترم کلي هيجان زده ميشه و حسابي واحد بر مي داره اما آخر ترم که ميشه غير از يکي دو تا درس از بقيه سرخورده ميشه، خاک بر سرت!

بعدالتحرير: برای آخرين اخبار انتخاب واحد کذايي اينترنتی ما به اينجا مراجعه کنيد.

1/28/2004



تصميم گرفتم که همه چي رو نابود کنم، تمام اعتقادات، تمام مذهب و هر چيز ساختگي و سستي که به م تحميل شده بود همه رو نابود کنم و از نو استوار و محکم و مستقل بسازم و الآن توي يک ويرانه، توي يک مزرعه ي نابود شده قدم مي زنم،... و مي دوني که زندگي هم به اين کاري نداره که تو الآن نابود شدي و مثلا بخواد به ت مهلت بده.. از اين خبرا نيست، زندگي هميشه و درهر حال و وضعي که باشي چهره ي کثيف خودشو به ت نشون مي ده يا بهتره بگم هميشه يه گندي هست که رو نشده و تو چه ساده دل بودي...
به هرحال الآنه که مي فهمم ايمان چه انگيزه ي قوي اي براي فعاليت و مبارزه است. انگيزه اي که من به خيال استقلال در خودم کشتم و الآن هروقت مي خوام بلند بشم چيزي نيست که دستمو به ش بگيرم. يه آدم مستقل اما تنها! قضيه ي من شبيه کسی شده که خونه ي قديمي و کلنگي شو به اميد ساختن يک برج خراب کرد و الآن که فقط خرابه ها براش باقي مونده تازه فهميده قدرت ساختن برج رو نداشته، روي خرابه ها چمباتمه زده و منتظره نيروييه که بلندش کنه....
يعني مي تونم خودمو يه تکوني بدم؟ شايد بشه با همين خرابه هاي باقي مونده يه چيزي ساخت...

1/27/2004

اگر اين ماژيک سبز فسفري رو نخريده بودم تا باهاش خطهاي صاف و قشنگي روي خزعبلات کتاب فيزيک الکترونيک بکشم، با چه انگيزه اي مي تونستم اين درسو بخونم؟

هرچند خيلي ديره و اين ترم فارغ مي شيم و تموم ميشه، اما يک نتيجه ي پدر بزرگانه امتحانات اين ترم براي من داشت که بهتره حداقل نوجوونا آويزه ي گوششون کنن: هيچ وقت درساتو به اميد چند روز آخر تلنبار نکن چون ممکنه دل درد بگيري و يا يک حادثه ناگوار خانوادگي برات پيش بياد!

کسي يه روشنفکر مذهبي، با حقوق و مزايای مکفی و البته به جز دکتر شريعتي سراغ نداره؟سونا و جکوزي هم داشته باشه.

شعار هفته: من به استادي که از دانشجويانش کار نکشد اعتقادي ندارم.

- چرا اين همه چرت و پرت مي گي؟
- آخه مد روزه! وقتي حرف حساب و ناحساب هردوتا تاثيرش يکسان باشه (تاثير هردوشون اينه که بي تاثيرند!) پس بذار يه چيزي بگم که يه کم حال کنيم!

راستي، تولدت مبارک!

1/24/2004

نه اينکه درس فيزيک الکترونيک خيلي ساده است و نه اينکه من اين درسو بسيار قبلا خونده بودم و نه اينکه استادش امتحانهاي خيلي ساده اي مي گيره!!!! من بسيار بيکار بودم پس چه کردم؟ اينکارو:
با ديدن اين وبلاگ از ايده ش خوشم اومد، با ديدن اين يکي علاوه بر ايده، از طراحيشم خيلي خوشم اومد ،چه کردم؟ اين دوتا رو با هم ترکيب کردم و اينو ساختم،ee79.blogspot . منتظر نظرات شما هستم.

نتيجه گيري: شبهاي امتحان کلي ايده به ذهن آدم مي رسه، مغزه حسابي کار مي کنه و اکتيو مي شه. به عنوان نمونه چندتا سوال هيروگليفي (مثل همون سوال دماغ و سبيل) به ذهنم رسيده با ميلياردها ريال جوايز نقدي و غير نقدي و شمش طلا و غيره.. اما حيف که شب امتحانه و فرصت نقاشي کردن نيست و گرنه حسابي مستفيض مي شديد!

نتيجه گيري 2: چهار خط نوشتم، همون قدر خط نتيجه گيري کردم!

1/22/2004

.. آری، اگر آدمهای احمق و مغرور نبودند من چگونه لذت بخشيدن را می چشيدم؟

بعدالتحرير: دلم همچنان درد می کند!

اين صابونه بوی اون دختره رو می ده! چه می شه کرد؟

مابعدالتحرير: همش همين؟ يه چيز ديگه: دلم درد می کرد حوصله تکنيک خوندن نداشتم، رفتم سراغ قفسه ی کتابهام تا يک کتاب نيمه کاره پيدا کنم و مثلا کشفش کنم و از خوندنش لذت برم، برای دفعه ی صدم کتاب "بازی با مهره های شيشه ای" هسه رو برداشتم و برای بار صدم نتونستم خوندنشو ادامه بدم، رفتم سراغ کوير شريعتی، و اولين جمله ای که ديدم جمله ی معروف"حرفهايي هست برای نگفتن.." بود، پس تصميم گرفتم کمی کمتر ور بزنم. همين.